تبليغاتX
علامت سیاه

 پیشگفتار

پیشگفتار  

دوست عزیز

از اینکه به وبلاگ علامت سیاه امدید بسیار خرسندیم

خواهشمند است قبل از استفاده از مطالب وبلاگ این مطلب را مطالعه نمایید

از انجا که مطالب ارسال شده در این وبلاگ به چند موضوع مرتبط است مدیریت وبلاگ اقدام به ایجاد ارشیو موضوعی نموده است که میتوانید در سمت راست وبلاگ عناوین این موضوع ها را مشاهده نمایید

و در این بخش کل مطالب ارسال شده برای این بخش را مشاهده نمایید برای ورود به هر بخش کافیست بر روی ان موضوع کلیک کنید در اینجا مختصرا راجبه هر موضوع توضیح میدهیم

 

1-     هری پاتر

این بخش رو تقدیم به همه هری پاتر بازای ایران میکنیم

 

2-     شعر

در این بخش ما سعی میکنیم اشعار بسیار زیبایی از بزرگان ادب پارسی یا شعران نو ظهور پارسی درج نماییم با این امید که مورد توجه دوستاران ادب پارسی قرار گیرد

 

3-      طنز

در این بخش ما سعی خواهیم کرد جکها و sms هایو به روز برای دوستان به نمایش بگذاریم 

 

۴-     عکس

عکس هایی زیبا و جلب برای شما دوستان

 

5-     جادوی سیاه

ترفند هایی از رجیستری ویندوز و اینترنت ما راها رو برای پشت سر گذاشتن مشکلات اموزش میدیم پیمودن و انتخاب ان ها با شما

     

 6- دانستنیها

در این بخش ما سعی میکنیم مطالب جالبی رو که به نظر ما میتونه نظر بسیاری از کابران رو جلب کنه برای شما دوستان گرامی درج کنیم

|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 86/12/07 ساعت 23:23 |
 تولد

 

 

با تو همه رنگهاي اين سرزمين را آشنا ميبينم .

با تو همه رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش ميكنند .

با تو آهوان اين سرزمين دوستان هم بازي من اند .

با تو كوه ها حاميان وفا دار خاندان من اند .

با تو زمين گاهواره اي است كه مرا در آغوش خود مي خواباند .

با تو ابر حريري است كه بر گاهواره من كشيده اند .

و طناب گاهواره ام را مادرم،

كه در پس اين كوه ها همسايه ماست،

در دست خويش دارد .

با تو دريا با من مهرباني مي كند .

با تو سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند .

با تو نسيم، هر لحظه گيسوانم را شانه مي كند .

با تو من با بهار مي رويم .

با تو من در عطر ياس ها پخش مي شوم .

با تو من در شيره هر نبات مي جوشم .

با تو من در طلوع، لبخند مي زنم .

در هر تندر، فرياد شوق مي كشم .

در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم .

در غلغل چشمه مي خندم .

در ناي جويبار آن زمزمه مي كنم .

با تو من در روح طبيعت پنهانم .

در رگ جاري ام . در نبض .

 

خواهر گلم تولدت مبارک

 

 

|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 86/12/06 ساعت 21:51 |
 لحظات تنهایی یه جادوگر عاشق

 لحظات تنهایی یه جادوگر عاشق

تقدیم به فاتح قلب یخی

 

سعی کنید مثل این ۲ پرنده عاشق باشید

|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 86/01/14 ساعت 21:20 |
 نوروز و هفت سین

یکی از مقدمات اصلی نوروز ایرانیان "سفره هفت سین" است که ساعاتی پیش از تحویل سال نو گسترده می شود، این سفره از سابقه تاریخی برخوردار بوده و هر یک از اجزای آن نیز به نیت خاصی بر سفره نوروزی جای می گیرند .


برخی پژوهشگران، ریشه تاریخی این جشن را به "جمشید پیشدادی" نسبت می دهند و نوروز را "نوروز جمشیدی" می خوانند. این گروه معتقدند که جمشید شاه بعد از یک سلسله اصلاحات اجتماعی بر تخت زرین نشست و فاصله بین دماوند تا بابل را در یک روز پیمود و آن روز (روز هرمزد) از فروردین ماه بود. چون مردم از شگفتی دیدنش جشن گرفتند و آن روز را "نوروز" خواندند.
فردوسی شاعر بزرگ پارسی گوی نیز در شاهنامه پیدایش نوروز را به جمشید شاه نسبت می دهد:
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار
اما عاملی که "نوروز" را از دیگر جشن های ایران باستان جدا کرد و باعث ماندگاری آن تا امروز شد، "فلسفه وجودی نوروز" یعنی زایش و نو شدنی است که همزمان با سال جدید در طبیعت نیز دیده می شود.
یکی از نمودهای زندگی جمعی، برگزاری جشن ها و آیین های گروهی است، گردهم آمدن هایی که به نیت نیایش و شکرگزاری و یا سرور و شادمانی شکل می گیرند.
بر همین اساس جشن ها و آیین های جامعه ایران را هم می توان به سه گروه عمده تقسیم بندی کرد: جشن ها و مناسبت های دینی و مذهبی، جشن های ملی و قهرمانی و جشن های باستانی و اسطوره ای.
جامعه ایران در گذشته به شادی به عنوان عنصر نیرو دهنده به روان انسان توجه ویژه ای داشت. آنها بر اساس آیین زرتشتی خود چهار جشن بزرگ و ویژه تیرگان، مهرگان، سده و اسپندگان (اسفندگان) را همراه با شادی و سرور و نیایش برگزار می کردند. در این بین نوروز بنا به اصل تازگی بخشیدن به طبیعت و روح انسان همچنان پایدار ماند. گرچه با توجه به قانون تغییر پدیده های فرهنگی، نوروز نیز ناگزیر نسبت به گذشته با دگرگونی هایی همراه است.
به هرحال در آیین های باستانی ایران برای هر جشن "خوانی" گسترده می شد که دارای انواع خوراکی ها بود. خوان نوروزی "هفت سین" نام داشت و می بایست از بقیه خوان ها رنگین تر باشد. این سفره معمولاً چند ساعت مانده به زمان تحویل سال نو آماده بود و بر صفحه ای بلندتر از سطح زمین چیده می شد.
در بسیاری از منابع تاریخی آمده است که "هفت سین" نخست "هفت شین" بوده و بعدها به این نام تغییر یافته است.
شمع، شیرینی، شهد (عسل)، شمشاد، شربت و شقایق یا شاخه نبات، اجزای تشکیل دهنده سفره هفت شین بودند. برخی دیگر به وجود "هفت چین" در ایران پیش از اسلام اعتقاد دارند. در زمان هخامنشیان در نوروز به روی هفت ظرف چینی غذا می گذاشتند که به آن هفت چین یا هفت چیدنی می گفتند.
بعدها در زمان ساسانیان هفت شین رسم متداول مردم ایران شد و شمشاد در کنار بقیه شین های نوروزی، به نشانه سبزی و جاودانگی بر سر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانیان وقتی که مردم ایران اسلام را پذیرفتند، سعی کردند سنتها و آیین های باستانی خود را نیز حفظ کنند.
در کتاب فروری آمده است در روزگار ساسانیان، قاب های زیبای منقوش و گرانبها از جنس کائولین، از چین به ایران وارد می شد. یکی از کالاهای مهم بازرگانی چین و ایران همین ظرف هایی بود که بعدها به نام کشوری که از آن آمده بودند "چینی" نام گذاری شد و به گویشی دیگر به شکل سینی و به صورت معرب "سینی" در ایران رواج یافتند. به هر روی خوراکی های خاصی بر سفره هفت سین می نشینند که عبارت اند از: سیب، سرکه، سمنو، سماق، سیر، سنجد و سبزی (سبزه) .
● نیتها و فلسفه قرار گرفتن خوراکهای مختلف بر سفره هفت سین:
▪ سمنو: نماد زایش و باروری گیاهان است و از جوانه های تازه رسیده گندم تهیه می شود.
▪ سیب: نماد باروری است و زایش. در گذشته سیب را در خم های ویژه ای نگهداری می کردند و قبل از نوروز به همدیگر هدیه می دادند. می گویند که سیب با زایش هم نسبت دارد، بدین صورت که اغلب درویشی سیبی را از وسط نصف می کرد و نیمی از آن را به زن و نیم دیگر را به شوهر می داد و به این ترتیب مرد از عقیم بودن و زن از نازایی رها می شد.
▪ سنجد: نماد عشق و دلباختگی است و از مقدمات اصلی تولد و زایندگی.
▪ سبزه: نماد شادابی و سرسبزی و نشانگر زندگی بشر و پیوند او با طبیعت است.
در گذشته سبزه ها را به تعداد هفت یا دوازده - که شمار مقدس برج هاست - در قاب های گرانبها سبز می کردند. در دوران باستان در کاخ پادشاهان ۲۰ روز پیش از نوروز دوازده ستون را از خشت خام برمی آوردند و بر هر یک از آنها یکی از غلات را می کاشتند و خوب روییدن هر یک را به فال نیک می گرفتند و بر آن بودند که آن دانه در آن سال پربار خواهد بود. در روز ششم فروردین آنها را می چیدند و به نشانه برکت و باروری در تالارها پخش می کردند.
▪ سماق و سیر: نماد چاشنی و محرک شادی در زندگی به شمار می روند.
اما غیر از این گیاهان و میوه های سفره نشین، خوان نوروزی اجزای دیگری هم داشته است، در این میان تخم مرغ نماد زایش و آفرینش است و نشانه ای از نطفه و نژاد.
▪ آینه: نماد روشنایی است و حتماً باید در بالای سفره جای بگیرد.
▪ آب و ماهی: نشانه برکت در زندگی هستند. ماهی به عنوان نشانه اسفند ماه بر سفره گذاشته می شود.
▪ سکه: به نیت برکت و درآمد زیاد انتخاب شده است.
شاخه های سرو، دانه های انار، گل بیدمشک، شیر نارنج، نان و پنیر، شمعدان و... را هم می توان جزو اجزای دیگر سفره هفت سین دانست.
▪ کتاب مقدس هم یکی از پایه های اصلی خوان نوروزی است و بر اساس آن هر خانواده ای به تناسب مذهب خود، کتاب مقدسی را که قبول دارد بر سفره می گذارد.
چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتیان اوستا و کلیمیان تورات را بر بالای سفره هایشان جای می دهند. بر سر سفره زرتشتیان در کنار اسپند و سنجد، " آویشن" هم دیده می شود که به گفته موبد فیروزگری خاصیت ضدعفونی کننده و دارویی دارد و به نیت سلامتی و بیشتر به حالت تبرک بر سر سفره گذاشته می شود

|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 86/01/14 ساعت 20:30 |
 سال نو مبارک
|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 86/01/01 ساعت 8:0 |
 ولنتاین یا سپندار مذگان خودتان قضاوت کنید

 

در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد...

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."

اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم  شايد افراد زيادي را ببينيد شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات Hi   Hello را با لهجه غليظ American 

اش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است

            ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم! اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند! جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند

همه چیز را در مورد ولنتیان و فلسفه اش می دانند اما حتی اسم سپندار مذگان به گوششان نخورده است

 چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم ولنتاین به گوش می خورد   از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد

 

 

|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 85/11/25 ساعت 11:37 |
 پوشه شخصی

پوشه شخصی

بسیاری از کاربران فایل های خصوصی بر روی سیتم خود دارند که تمایلیی  به اینکه شخص یا اشخاصی این فایل ها را مشاهده کنند ندارن از این رو ناچار به پنهان نگاه داشتن این فایل ها می شوندروشهای زیادی برای این کار وجود دارد که ما سعی میکنیم  برای شما عزیزان برخی از این روشها را آموزش دهیم در این مقاله ما یک روش بسیار ساده و در این حال کاربردی را به شما عزیزان آموزش میدهیم منتظر اموزشهای بعدی باشید

1-     در قسمتی از هارد خود یک پوشه بسازید

2-     فایل های مذکور را درون پوشه کپی کنید

3-     بر روی پوشه کلیک راست کرده و گزینهRename را انتخاب نمایید

4-     همزمان با فشردن کلیدalt  عدد255 را تایپ نمایید( نام پوشه را به این کد تغییر دهید )

5-      دوباره روی پوشه راست کلیک نموده این بار گزینهProperties  را انتخواب نمایید

6-     از منوی General  تیک گزینه Hidden را  فعال کنید

7-     از منوی Customimze   گزینه Change Icon را انتخاب نمایید

8-     Icon پوشه مذکور را مطابق شکل تغییر دهید

9-     با ok کردن پنجره های مربوطه این مرحله را به اتمام برسانید

10-  از منویTools  به قسمت  Viewرفته سپس مطابق شکل تیک گزینه Do not show hidden or files and folders   را فعال نمایید

|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 85/11/12 ساعت 23:25 |
 سال 2007
با سلام

 میلاد پیامبر صلح و دوستی و آغاز سال ۲۰۰۷ میلادی را به همه هموطنان مسیحی و مسیحیان سراسر جهان تبریک میگوییم و سال خوشی را برای تمامی این عزیزان آرزو مندیم

back ground آتش بازی به مناسبت میلاد پیامبر صلح و دوستی حضرت مسیح به وبلاگ افزوده شده و آن را به تمامی هموطنان مسیحی و مسیحیان سراسر جهان تقدیم میکنیم

با تشکر لرد ولدمورت

|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 85/10/14 ساعت 1:34 |
 تاریخچه درخت کریسمس
تاریخچه درخت کریسمس
 
 
سنت درخت کریسمس، به آلمان قرن شانزدهم میلادی و زمانی که مسیحیان، درختان تزیین شده را به خانه های خود آوردند، برمیگردد. همچنین در آن زمان عده ای هرمهایی از چوب میساختند و آنرا با شاخه های درختان همیشه سبز و شمع تزیین میکردند.

به تدریج رسم استفاده از درخت کریسمس در بخشهای دیگر اروپا نیز طرفدارانی پیدا کرد. در سال 1841، انگلستان، پرنس آلبرت (Prince Albert)، شوهر ملکه ویکتوریا (Queen Victoria) با آوردن درخت کریسمس به کاخ ویندسور (Windsor) و تزیین آن با شمع، شیرینی، میوه و انواع آب نبات، استفاده از درخت را به چیزی مد روز مبدل کرد.

واضح است که خانواده های ثروتمند انگلیسی به سرعت از این مد پیروی کردند و با ولخرجی تمام به تزیین درخت میپرداختند. در سالهای 1850، این تزیینات شامل عروسک، لوازم خانه مینیاتوری، سازهای کوچک، جواهرات بدلی، شمشیر و تفنگ اسباب بازی، میوه و خوراکی بود.

بسیاری از آمریکاییهای قرن نوزدهم، درخت کریسمس را چیزی غریب میدانستند و اولین درخت کریسمس در آمریکا، مربوط به سال 1830 است که آنهم توسط ساکنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته شده بود. این درخت برای جلب کمکهای مردمی برای کلیسای محلی برپا شده بود. در سال 1851، چنین درختی در محوطه خارجی یک کلیسا برپا شد اما وجود آن برای ساکنان این قصبه بسیار توهین آمیز و نوعی بازگشت به بت پرستی به شمار می آمد و آنها خواستار جمع کردن تزیینات شدند.

در حدود سالهای 1890، لوازم تزیینی کریسمس از آلمان وارد میشد و درخت کریسمس به تدریج در ایالات متحده محبوبیت میافت. جالب است که ار.پاییان از درختان کوچکی که حدود 1 تا 1.5 متر طول داشتند استفاده میکردند در حالی که آمریکاییان درختی را میپسندیدند که تا سقف خانه برسد.

در اوایل قرن بیستم، آمریکاییان درختهای کریسمس را بیشتر با لوازم تزیینی دست ساز خودشان تزیین میکردند اما بخشهای آلمانی/آمریکایی همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینیهای کوچک بادامی ادامه میدادند.

کشف برق، به ساخته شدن چراغهای کریسمس انجامید و امکان درخشش را برای درختان به ارمغان آورد. پس از آن دیدن درختان کریسمس در میدان شهرها به یک منظره آشنای این ایام مبدل شد و تمام ساختمانهای مهم-چه شخصی و چه دولتی- با برپا کردن یک درخت، به اسقبال تعطیلات کریسمس میرفتند.

در تزیین درختهای کریسمس اولیه، به جای مجسمه فرشته در نوک درخت، از فیگورهای پریهای کوچک- به نشانه ارواح مهربان- یا زنگوله و شیپر- که برای ترسانیدن ارواح شیطانی به کار میرفت- استفاده میشد.

در لهستان، درخت کریسمس با مجسمه های کوچک فرشته، طاووس و پرندگان دیگر و تعداد بسیار زیادی ستاره، پوشیده میشد. در سوئد، درخت را با تزیینات چوبی که با رنگهای درخشان رنگ آمیزی شده اند و فیگورهای کودک و حیوانات از جنس پوشال و کاه تزیین میکنند. دانمارکیها، از پرچمهای کوچک دانمارک و آویزهایی به شکل زنگوله، ستاره، قلب و دانه برف استفاده میکنند. مسیحیان ژاپنی بادبزنها و فانوسهای کوچک را ترجیح میدهند.

تزیین درخت در اوکراین نیز بسیار جالب است، آنها حتما در تزیین درخت خود از عنکبوت و تار عنکبوت استفاده میکنند و آنرا خوش یمن میدانند، زیرا بنا بر یک افسانه قدیمی، زنی بی چیز که هیچ وسیله ای برای تزیین درخت و شاد کردن فرزندان خود نداشت، با غصه به خواب میرود و هنگام طلوع خورشید متوجه میشود که درخت کریسمس خانه اش با تار عنکبوت پوشیده شده است و این تارها با دمیدن خورشید به رشته های نقره مبدل شده اند
|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 85/10/14 ساعت 1:24 |
 آرش کمانگیر

برف مي بارد؛

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ.

كوه ها خاموش ،

دره ها دلتنگ؛

راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ.....

 

بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،

يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،

رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،

ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفتة دمسرد؟

آنك، آنك كلبه اي روشن،

روي تپّه ، روبروي من....

 

در گشودندم.

مهرباني نمودندم.

زود دانستم ، كه دور از داستان‍ِ خشم برف و سوز،

در كانر شعلة آتش ،

قصّه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز:

 

«... گفته بودم زندگي زيباست.

گفته و نا گفته، اي بس نكته ها كانجاست.

آسمان باز؛

آفتاب زر؛

باغ هاي گل؛

دشت هاي بي در و پيكر؛

 

سر برون آوردن گلاز درون برف؛

تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛

بوي خاك عطر باران خورده در كهسار؛

خواب گند مزارها در چشمه مهتاب؛

آمدن ، رفتن ،دويدن؛

عشق ورزيدن؛

در غم انسان نشستن؛

پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛

 

كار كردن ، كار كردن؛

آرميدن؛

چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛

جرعه اي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن؛

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛

همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛

در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن؛

نيمروز خستگي را در پناه درّه ماندن؛

 

گاه گاهي ،

زير سقف اين سفالين بام هاي مه گرفته؛

قصه هاي در هم غم را از نم نم هاي باران ها شنيدن؛

بي تكان گهوارة رنگين كمان را

در كنار بام ديدن؛

 

يا ، شب برفي ،

پيش آتش ها نشستن،

دل به رؤياهاي دامنگير و گرم شعله بستن...

 

آري،آري ،زندگي زيباست.

زندگي آتشگهي ديرينه پا برجاست.

گر بيفروزيش شعله اش در هر كران پيداست.

ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست.»

 

پيرمرد ، آرام با لبخند،

كنده اي در كورة افسرده جان افكند.

چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد؛

زير لب آهسته با خود گفت و گو مي كرد؛

 

«زندگي را شعله بايد برفروزنده؛

شعله را هيمه سوزنده.

 

جنگلي هستي تو، اي انسان!

 

جنگل، اي روييده آزاده،

بي دريغ افكنده روي كوه ها دامن،

آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد،

چشمه ها در سايبان هاي تو جوشيده،

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

جان تو خدمتگر آتش...

سربلند و سبز باش، اي جنگل ِ انسان!»

 

«زندگاني شعله مي خواهد »، صدا سر داد عمو نوروز،

«شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.

كودكانم ، داستان ما ز آرش بود.

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

 

روزگاري بود؛

روزگار تلخ وتاري بود.

بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.

دشمنان بر جان ما چيره.

شهرِ سيلي خورده هزيان داشت؛

بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.

زندگي سرد و سيه چون سنگ؛

روز بد نامي ،

روزگار ننگ.

 

غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛

عشق در بيماريِ دلمردگي بي جان.

 

فصل ها فصل زمستان شد،

صحنة گلگشت ها گم شد،نشستن در شبستان شد.

در شبستان هاي خاموشي،

مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي.

 

ترس بود و بال هاي مرگ؛

كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش؛

خيمه گاه دشمنان پر جوش.

 

مرزهاي مُلك ،

همچو سر حدات دامنگستر انديشه ، بي سامان.

برج هاي شهر،

همچو باروهاي دل ، بشكسته و ويران.

دشمنان بگذشته از سر حدّ و از بارو..

 

هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.

هيچ دل مهري نمي ورزيد.

هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.

هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.

 

باغ هاي آرزو بي برگ؛

آسمان اشك ها پربار.

گرمرو آزادگان در بند؛

روسپي نامردمان در كار ...

 

انجمن ها كرد دشمن ،

رايزن ها گرد هم آورد دشمن؛

تا به تدبيري كه در نا پاك دل دارند ،

هم به دست ما شكست ما برانديشند.

نازك انديشانشان، بي شرم ،-

كه مبادا شان دگر روزبهي در چشم،-

يافتند آخر فسوسي را كه مي جستند...

 

چشم ها با وحشتي در چشم خانه هر طرف را جست و جو مي كرد؛

وين خبر را هر دهاني زير گوشي باز گو مي كرد:

«آخرين فرمان ،آخرين تحقير...

مرز را پرواز تيري مي دهد سامان!

گر به نزديكي فرود آيد ،

خانه هامان تنگ

آرزومان كور...

ور بپرّد دور،

تا كجا؟...تا چند؟...

آه!...كو بازوي پولادين و كو سرپنجة ايمان ؟»

 

هر دهاني اين خبر را باز گو مي كرد؛

چشم ها ،بي گفت وگويي، هر طرف را جست و مي كرد.»

 

پيرمرد ،اندوهگين ،دستي به ديگر دست مي ساييد.

از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد.

برف روي برف مي باريد.

باد بالش را ب دست شيشه مي ماليد.

 

«صبح مي آمد-پيرمرد آرام كرد آغاز-

«پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست؛دشت نه،دريايي از سرباز...

 

آسمان الماسِ

اخترهاي خود را داده بوداز دست.

بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛

باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.

 

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور ،

دودو و سه سه به پچ پچ  گرد يكديگر؛

كودكان بر بام ؛

دختران بنشسته بر روزن،

مادران غمگين كنار در.

 

كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته.

خلق، چون بحري بر آشفته ،

به جوش آمد؛

خروشان شد؛

به موج افتاد؛

بُرش بگرفت و مردي چون صدف

از سينه بيرون داد.»

 

«منم آرش-

چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن-

منم ،آرش، سپاهي مردي آزاده،

به تنها تير تركش آزمون تلختان را

اينك آماده.

 

مجوييدم نسب؛

                    فرزند رنج و كار؛

گريزان چون شهاب از شب،

چو صبح آماده ديدار.

 

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛

گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.

شما را باده و جامه

گوارا و مبارك باد!

 

دلم را در ميان دست مي گيرم

و مي افشارمش در چنگ،-

دل،اين جام پر از كين پر از خون را؛

دل،اين بي تاب خشم آهنگ...

كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

كه تا كوبم به جام قلبتان در بزم!

كه جام كينه از سنگ است.

به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 

در اين پيكار،

در كار،

دل خلقي است در مشتم؛

اميد مردمي خاموش هم پشتم.

 

كمان كهكشان در دست،

كمانداري كمانگيرم.

شهاب تيز رو تيرم؛

ستيغ سر بلند كوه مأوايم؛

به چشم آفتاب تازه رس جايم.

مرا تير است آتش پر؛

مرا باد است فرمانبر.

 

وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.

در اين ميدان،

بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،

پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»

 

پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد،

به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:

 

«درود،اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!

كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.

به صبح راستين سوگند!

به پنهان آفتاب مهر پاك بين سوگند!

كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،

پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.

 

زمين مي داند اين را،آسمان ها نيز،

كه تن بي عيب و جان پاك است.

نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛

نه ترسي در سرم،نه در دلم باك است.»

 

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.

نَفَس در سينه هابي تاب مي زد جوش.

 

«ز پيشم مرگ،

نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.

به هر گام هراس افكن،

مرا با ديدة خونبار مي پايد.

به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،

به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛

به رويم سرد مي خندد؛

به كوه و درّه مي ريزد طنين زهر خندش را،

و بازش باز مي گردد.

 

دلم از مرگ بيزار است؛

كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.

ولي،آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛

ولي،آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛

فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.

همان بايسته آزادگي اين است.

 

هزاران چشم گويا و لب خاموش

مرا پيك اميد خويش مي داند.

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهي مي گيردم،گه پيش مي راند.

پيش مي آيم.

دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم.

به نيرويي كه دارد زندگي در چشم ودر لبخند،

نقاب از چهرة مرگ آفرين ترس خواهم كند.»

نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.

به سوي قلّه ها دستان ز هم بگشاد:

«برآ،اي آفتاب ، اي توشة اميد!

برآ،اي خوشه خورشيد!

تو جوشان چشمه اي ،من تشنه اي بي تاب.

برآ،سر ريز كن،تا جان شود سيراب.

 

چو پا در كام مرگي تند خو دارم،

چو در دل جنگ با اهريمني پر خاش جو دارم،

به موج روشنايي شستو شو خواهم؛

ز گلبرگ تو،اي زريّنة گل،من رنگ و بو خواهم.

 

شما،اي قلّه هاي سركش خاموش،

كه پيشاني به تندر هاي سهم انگيز مي ساييد،

كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،

كه سيمين پايه هاي روز زرّين را به روي شانه مي كوبيد،

كه ابر آتشين را در پناه خود مي گيريد؛

غرور و سر بلندي هم شما را باد!

اميدم را برافرازيد،

چو پرچم ها كه از باد سحر گاهان به سر داريد.

غرورم را نگه داريد،

به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»

 

«زمين خاموش بود و آسمان خاموش.

تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.

به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجة خورشيد.

هزاران نيزة زرّين به چشم آسمان پاشيد.

 

«نظر افكند آرش سوي شهر،آرام.

كودكان بر بام؛

دختران بنشسته بر روزن؛

مادران غمگين كنار در؛

مردها در راه.

سرود بي كلامي،با غمي جانكاه،

ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه.

كدامين نغمه مي ريزد،كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،

طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟

طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟

 

دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،

راه وا كردند.

كودكان از بام ها او را صدا كردند.

مادران او را دعا كردند.

پيرمردان چشم گرداندند.

دختران، بفشرده گردنبندها در مشت،

همراه او قدرت عشق و وفا كردند.

 

آرش ،امّا همچنان خاموش،

از شكاف دامن البرز بالا رفت.

وز پي او،

پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»

 

بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،

خنده بر لب،غرقه در رؤيا.

كودكان،با ديدگان خسته و پي جو،

در شگفت آن پهلواني ها .

شعله هاي كوره در پرواز،

باد در غوغا.

 

«شامگاهان،

راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قلّه ها،پي گير،

باز گرديدند،

بي نشان از پيكر آرش،

با كمان و تركشي بي تير.

 

آري ،آري ، جان خود در تير كرد آرش.

كار صدها صد هزاران تيغة شمشير كرد آرش.

 

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،

به ديگر نيمروزي از پي آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.

و آنجا را،از آن پس،

مرز ايرانشهر و توران باز ناميدند.

 

آفتاب،در گريز بي شتاب خويش،

سال ها بر بام دنيا پاكشان سر زد.

 

ماهتاب،

بي نصيب از شب روي هايش،همه خاموش،

در دل هر كوي و هر برزن،

سر به هر ايوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت

سال ها بگذشت،

سال ها و باز،

در تمام پهنة البرز،

وين سراسر قلّة مغموم و خاموشي كه مي بينيد،

وندرون درّه هاي برف آلودي كه مي دانيد،

رهگذر هايي كه شب در راه ميمانند

نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،

و نياز خويش مي خواهند.

 

با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.

مي كُندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛

مي دهد اميد،

مي نمايد راه.»

 

در برون كلبه مي بارد.

برف مي بارد به روي خارو خار سنگ

كوه ها خاموش ،

دره ها دلتنگ؛

راه ها چشم انتظار كارواني باصداي زنگ...

كودكان ديري است در خوابند،

در خواب است عمو نوروز.

مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان.

شعله بالا مي رود پر سوز...

|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 85/09/29 ساعت 14:9 |
 جادوی سیاه

جادوی سیاه

با سلام به تمامی دوستداران وبلاگ علامت سیاه

بنا به طبع هری پاتر باز مدیریت وبلاگ سیاه تصمیم گرفته شد که اسم این بخش به جادوی سیاه تغییر کنه از اونجا که برای یه جادوگر سیاه ننگه که یه مشکل کوچیک مانع از رسیدنش به هدف بشه ما در اینجا به تمامی دوست داران جادوی سیاه جادوی هایی آموزش میدیم که از پس مشکلات به راحتی بر بیان به امید روزی که تو هاگوارت آموزش بدم

|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 85/09/12 ساعت 11:29 |
 دانستنیها
دانستنیها

جدید ترین بخش وبلاگ علامت سیاه راه اندازی شد

ما در این بخش نهایت سعی خدمون رو میکنیم که موضوعاتی جالب و در خور توجه بازدید کنندگان محترم وبلاگ علامت سیاه قرار بدیم

در این بخش ما سعی میکنیم مطلبی جالب در مورد نوروز, چهار شنبه سوری , مهرگان, اسپندار مذگان, ولنتاین, هالویین, جشن آب پاشی و اشخاص معروف ارئه بدیم

به نظر شما سطحی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به ما کمک کنید عمقیش کنیم

|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 85/08/08 ساعت 16:34 |
 هالووین
هالووین!!! رنگهای محبوب هالووین یعنی نارنجی و سیاه، نشانه ای از رنگ آتش راهبان در آسمان تیره شب است.

گستردگی بیش از حد رسانه ها، سهولت دسترسی و نفوذ آنها به زندگی مردم سراسر جهان، برای انسان امروزی فرصت شناخت خصوصیات فرهنگی مردم سایر نقاط جهان را فراهم کرده است. به هر صورت ضمن تاکید به حفظ و نگهداری از سنت های زیبا و پر معنای تمدن و کشورعزیز خودمان توجه شما را به مطلبی که در باره هالوین، یکی از این رسوم تهیه شده است، جلب می کنیم.
طی چند سال اخیر اجرای بعضی از آداب و رسوم شادی آور کشورهای دیگر جهان در ایران باب شده است و این ماجرا از طرفی خوب است چون اجرای این رسوم - هر چند در اندازه ای بسیار کوچک و در حد خانه، مدرسه و مهد کودک - به هرحال می تواند بهانه ای برای شادمانی مردم باشد و از طرفی بد است، چون ما معمولا بدون اطلاع از اصل و ریشه آن که لطف این مراسم را صد چندان میکند، فقط ظاهر ماجرا را از روی فیلم ها یا کانال های ماهواره کپی میکنیم و کم کم مصداق ضرب المثل "کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد" میشویم.
تاریخچه و آداب هالووین
آیا میدانید این شب سراسر خنده و شوخی که کوچک و بزرگ در انتظار آن هستند چه ماجرایی دارد؟
تاریخ این روز به بیش از۲۰۰۰ سال گذشته بازمیگردد و آغاز آن درواقع بسیار جدی بوده است. شب ۳۱ اکتبر که به هالووین (Halloween ترکیب دو کلمه Hallow مقدس و E’en که همان Evening به لهجه ایرلندی است، به معنای سر شب) شهرت دارد، ریشه در رسوم سلتیک (ساکنان اولیه جزایر بریتانیا) دارد و آداب آن بیشتر از ایرلند و اسکاتلند آمده است.
این شب در اصل از جشنی مذهبی پایه گرفته است که از قرن نهم بعد از میلاد مرسوم بوده و "روز تمام مقدسین" یا All Hallows Day نام داشته است. مسیحیان در این روز که مطابق با اول نوامبر است، به افتخار تمام قدیسین جشنی برپا میکنند که امروز به نام All Saints Day شهرت دارد و هالووین، شب قبل این جشن است.
از مراسم هالوین در یک مهد کودک
اما رسوم این شب، تاریخچه ای بسیار دورتر دارد و به یکی از تعطیلات سلتیک برمیگردد. بیش از ۲۰۰۰ سال پیش، راهبان سلت که Druid نامیده میشدند، جشنواره ای را پایه گذاری کردند که سمهین (Samhain) نام داشت و اعتقاد داشتند که در این شب دروازه بین دو دنیا گشوده میشود و خدای جهان مردگان همراه با ارواح، اجنه و دیوها به روی زمین می آید.
مردم سلت در این شب لباسهایی از پوست حیوانات میپوشیدند و سر آنها را هم مانند کلاه خودی بر سر میگذاشتند تا از ارواح خبیث پنهان شوند و با کوبیدن بر طبل و اشیایی مانند دیگ و بشقابهای فلزی، صداهایی ایجاد میکردند تا اجنه و دیوها را فراری دهند. در این میان راهبان آتشی می افروختند و قربانی میکردند تا ارواح را آرام کنند.
امروزه رنگهای محبوب هالووین یعنی نارنجی و سیاه، نشانه ای از رنگ آتش راهبان در آسمان تیره شب است. پوشیدن لباس مبدل هم، از پوشیدن پوست حیوانات به لباسهایی مانند جادوگران، هیولاها، شخصیتهای مشهور و هر چه تصور کنید، درآمده است.
از طرفی، علاوه بر تاثیر این مراسم، جشنواره روز برداشت محصول رومیان نیز، که از قرن اول میلادی آغاز شد، به خصوص جشنی که در ستایش پومونا (Pomona) الهه میوه جات بوده است، بر جشن هالووین تاثیر فراوانی گذاشته است. گرفتن سیب از آب و دویدن در هزارتوهای مزارع ذرت و البته استفاده های مختلفی که از کدو میشود، همه نشانی از جشن رومیان دارند که در طی آن برداشت محصولی خوب را جشن میگرفتند. فروشنده مغازه خود را شبیه به جادوگر در آوردهبه کودکان هدیه می دهد.
trick-or-treat یا همان قاشق زنی!
یکی از آداب بسیار رایج در هالووین trick-or-treat نام دارد و بسیار شبیه به قاشق زنی خودمان است، به این ترتیب که افراد- به خصوص کودکان - در گروه هایی کوچک به در خانه ها رفته و میگویند trick-or-treat به این معنی که : "چیزی بده تا اذیتت نکنیم" و صاحبخانه که به همین مناسبت خوراکی هایی تهیه کرده، چیزهایی در سبد آنها میگذارد. این رسم در واقع بازسازی اتفاقی است که در دوران گذشته و در روز "تمام مقدسین" روی میداد و در طی آن فقرا به درب منزل ثروتمندان میرفتند و از آنها پول یا غذا میگرفتند و اگر کسی از کمک به آنها سرباز میزد، ارواح خبیث به سراغش می آمدند و خانه اش را ویران میکردند.
حمایت یونیسف
سال جاری، پنجاه ویکمین سال ورود رسم trick-or-treat به سازمان یونیسف UNICEF (سازمان حمایت از مادران و کودکان) است. به این ترتیب که از سال ۱۹۵۰ تا کنون، همه ساله گروهی از جوانان در فیلادلفیا، با جعبه های تزئین شده به در خانه ها میروند تا کمکهای مالی مردم را جمع آوری کرده و برای یونیسف ارسال کنند.
کدوی نارنجی رنگ، جاودگر سوار بر جارو و ...
جک فانوسی یا Jack-o'-lantern: کدوهای نارنجی رنگی که به اشکال مختلف بریده میشوند و با شمعی در داخلشان، به عنوان فانوسهای شب هالووین در همه جا دیده میشوند، جک فانوسی نام داشته و پیشینه ای سلتی دارند.
صندوق های کوچک یونیسف برای هالووین
بنا بر این داستان، مردی به نام جک، محکوم شده بود تا پس از مرگ در دنیا سرگردان باشد. او فانوسی را که با کنده کاری بر روی ترب در دست داشت و به جک فانوسی معروف بود. هنوز هم در ایرلند و اسکاتلند این فانوسها از ترب ساخته میشود اما مهاجرین ایرلندی، پس از رسیدن به آمریکا، کدو را برای این منظور مناسبتر و زیباتر دیدند و پس از مدتی، کدو تنبلهای بزرگ و زیبا جای ترب را گرفت.
جادوگرانی با جاروهای پرنده و گربه سیاه: در قرون وسطا، ترس فراوانی از جادوگران وجود داشت. به خصوص که مردم اعتقاد داشتند جادوگران میتوانند با جاروهای پرنده خود به همه جا بروند و با ارواح خبیث ملاقات کنند. عده ای هم گربه سیاه را جادوگری میدانستند که تغییر شکل داده یا حتا مرده ای است که به زندگی بازگشته است.
هالووین و عطسه! در اعتقادات سلتی، باید به کسی که عطسه میکند بگویند: خدا حفظت کند! "God bless you". زیرا آنها اعتقاد دارند که هنگام عطسه، روح از بدن به بیرون پرتاب میشود و در شب هالووین، باید حتما مراقب بود تا اگر کسی عطسه کرد به او بگویند "خدا حفظت کند" تا مبادا شیطان روح آنها را تسخیر کند.

چند تا عکس هم راجبه هالووین تهیه کردم برای دیدن این عکس ها روی ادامه مطالب کلیک کنید

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 85/08/08 ساعت 16:2 |
 مرگ قو

مرگ قو

 

 

شـنـیـدم که چـون قـوی زیـبـا بـمـیـــرد                                           فـریـبـنـده زاد و فریـبـا بـمـیـــرد

شـب مـرگ،تـنـها،نـشـیـنـد بـه مـوجــی                                           رود گوشه ای دور و تنها بمیرد 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب                                          که خود در میان غزل ها بمــیرد

گـروهی بـرانـنـد کــایـــن مــرغ شـــیــدا                                         کجـــا عــاشــقــی کرد آنجا بمیرد

شــــب مــرگ،از بــیــم،آنـــجــا شــتـابد                                         کـــه از مـرگ غافل شود تا بمیرد

مــن ایــن نــکــته گـیرم که باور نکردم                                         نـدیـدم کـه قـوئی به صحرا بمیرد

چـــو روزی ز آغــوش دریـــــــا بر آمد                                         شبی هم در آغــــوش دریا بمیرد

تـــو دریــــای مــن بودی آغــوش واکن                                       که می خواهد ایـن قوی زیبا بمیرد      

 

دکترمهدی حمیدی

|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 85/07/14 ساعت 16:25 |
 طنز سیاسی

طنز سیاسی

فیدل کاسترو مرد و به بهشت رفت. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که نگهبان بهشت به سراغش آمد و به او گفت: متاسفم، اسم شما در لیست بهشت نیست، بنا بر این باید به جهنم بروید.

فیدل به جهنم رفت و وقتی به آنجا وارد شد، شیطان سلام گرم و نرمی با او کرد و به او خوش آمد گفت و از او خواست که جهنم را مثل خانه خودش بداند. فیدل کاسترو هم از استقبال گرم او تشکر کرد و گفت که فقط یک مشکل دارد و آن این که چمدان هایش را در بهشت جا گذاشته است. شیطان گفت: مساله ای نیست. من به دو تا از این شیطانک ها می گویم که بروند و چمدانت را بیاورند.

وقتی شیطانک ها به دروازه بهشت رسیدند دیدند در بسته است. هر چه در زدند کسی در را باز نکرد. ظاهرا نگهبان بهشت برای ناهار رفته بود و در را بسته بود. شیطانک ها با هم فکری کردند و قرار گذاشتند که از روی دیوار بروند بالا و چمدانهای فیدل را بیاورند. هنوز شیطانک ها بالای دیوار بودند که دو فرشته بهشت آنها را دیدند، یکی از آنها به دیگری گفت: ای وای! این فیدل کاسترو هنوز ده دقیقه نیست به جهنم آمده، برایمان دو تا پناهنده از آنجا رسیده است.

منبع  www.doomdam.com

|+| نوشته شده توسط لرد ولدمورت در 85/07/14 ساعت 13:42 |